تبليغاتX
گاهی نوشته های بهنود - قباله های منگوله دار - داستان کوتاهی از " علیرضا ذیحق"

علیرضا ذیحق

قباله هاي منگوله دار

داستان كوتاه

تازه فھمیده بود كه زندگي اش آشفته نیست و ھر مشكلي است در خود

زندگیست .چرا كه اگر زندگي سايه به سايه اورا تعقیب نمي كرد ھرگز پدر

ومادرش باھم آشنا نمي شدند . دل اش قرص بود كه اگر سركوفتي ھم از

ھمسرش مي شنود و يا بچه ھا بر سرش داد مي زنند جز ضرورت زيستن

چیزي نیست .او كه حتي كمربندھاي رنگ و وارنگ كاراته و كونگ فو نیز

داشت و اما باز مجبور بود كه از خیلي ھا توسري بخورد و جیك اش در نیايد

باز دلگیر نبود . چرا كه آن دور وزمانه وقتي دنبال اين كارھا میرفت تجربه اش

كم بود و نمي دانست كه فقط با پول مي شود تودھن يكي زد . اين درك

نوين ، آرامشي به او بخشیده بود كه ديگر خود را سرزنش نمي كرد . اعصاب

اش چنان آرام شده بود كه حتي به خاطر 21 قرصي كه بايد ھرروزه مي

خورد عصبانیتي به او دست نمي داد . اين اواخر، بي خیالِ حقوق سر برج

نیز بود و با وكالتي كه به ھمسرش داده بود ،ديگر خود نمي رفت بانك كه ب ا

گرفتن چندرغاز پول ، براي پرداخت قسط ھاشان ، تو ده بانك ديگر ھم

سگ دو بزند . عو ض اينھا پرسه در زندگي اش مي زد و ياد خاطره ھاي

شیرين اش مي افتاد. مخصوصا روزي كه وقتي داشگاه راتمام كرد و برگشت

ديد كه داداش ھاي گل و گلاب اش با چند پس گردني پدرش را از مغازه اش

يیرون انداخته و خود آنجا جا خشك كرده اند . پیرمرد بیچاره ھم ناچار با لیف

و كیسه و صابون وسنگ پا بساطي تو يكي از خیابانھا چیده و دارد

دستفروشي مي كند . ھمچنین روزي را به خاطر آورد كه چون با مدرك دكنر ا

ھم كاري گیر نمي آمد افتخار پادويي در مغازه اي را داشت كه روزي مال پدر

بود و حالا دست برادرھايي كه قباله ھاي منگوله دارآن را در اختیار خود

داشتند . خوشحال ھم بود كه شرم و حیايي سرش مي شده و ھرگز

نخواسته بود كه قلدري بكند و سر به سر داداش ھايش بگذارد .

حالا كه او روزھايش را با خشنودي سپري مي كرد تنھا يك آرزو داشت و آن

ھم اينكه صاحب نوه اي شده و اسم اش را " انتقام " صدا بزند . بعد ھم كه

خواست قد بكشد براي او نیرنگ وريا بیاموزد و ازفوائد چشم در برابر چشم

بگويد كه شأن اجتماعي اش را ھمیشه بتواند حفظ كند .

اوكه بعد ھا شغل مقدس معلمي را انتخاب كرده وا ز ارمغان فقر آن ، توشه

ھا انباشته بود و با نائل شدن به درجه ي پر افتخار بازنشستگي ، از تف

ھاي زن اش كه مثل شبنم ھاي بھاري نشیسته بر چھره ي گلھا ، ھر روزه

حظ مي بُرد نیز خرسند بود و ھمه ي مشكلات را فقط از چشم زندگي مي

ديد . او كه تا ديروزھا حتي از كنار توالت ھاي عمومي ھم به سرعت مي

گذشت واز بوي گند ديگران حال اش به ھم مي خورد حالا براي يك شاش

كوچولو ھم سعي مي كرد به توالت ھاي عمومي برود كه در وديوارھاي آن

پر از خبر ھاي دست اول بود . مخصوصا از روزي كه قادر به پرداخت آبونمان

اينترنت نیز به علت سیاستھاي اقتصادي ھمسرش نبود .

اين اواخرفلسفه ھم يكي از دلمشغولي ھاي او شده بود و داشت كتابي

مي نوشت به نام لذت زندگي. اصولي را تدوين مي كرد كه بر اساس آنھ ا

انسانھا بايد معني زندگي را در لذت آن مي جستندوعوض دويدن به دنبال

فھم وشعور وواژه ھايي چون تعھد و نقدس ، دنبال لذايذ آن باشند كه اگر

چنین نمي كردند زندگي را مفت مي باختند .

خودش ھم تصمیم گرفت كه داروھايش را دور بیندازد و از قصاب محله "

شیشه "بخرد كه ھم آرام اش بكند و ھم اينكه اگر حظي تو آنھاست او چر ا

نبايد تجربه اش كند .

فردا بود كه "شیشه " را تو دھن اش خرد كرد و رفت پشت بام كه ستاره ھ ا

را بشمارد . اما چون روز بود عوض ستاره ھا شروع به شمردن ديش ھاي

ماھواره كرد و اما در يكي از پشت بامھا تا ديشي نديد رفت جلو. سرك

كشید وديدكه رو ديوار حیاط نصب شده و تا مي شد سعي كرده اند رويش

را بپوشانند. او كه در مھرورزي و و ياري به درو ھمسايه ھا زبانزد ھمه بود ،

شگرد استادانه اي براي پنھان كردن ديش ماھواره به خاطرش رسید و براي

گوشزد آن ، از ھمان بلندي پا به حیاط ھمسايه گذاشت.

اھل خانه صدايي شنیدند و تا از جا جھیدند و دويدند كه ببینند چه خبر است

، پیر مرد ھمسايه را ديدند كه مغزش نقش زمین بود .

1384

zihagh@yahoo.com

+ نوشته شده توسط بهنود در جمعه نهم اسفند 1387 و ساعت 12:52 |


Powered By
BLOGFA.COM